تبليغاتX
من،آیلینم،یه دختر بارونی!

من،آیلینم،یه دختر بارونی!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت10:43توسط آیلین | |

تولدم مبارک!!

 

پ.ن:الان شمالم.....تو کافی نت....

پ.ن:برگشتم تهران پیش همتون میام...

پ.ن:جناب متهم پیشت نیومدم که ادرست تو این پی سی نماند(میدونم میشه آدرسو پاک کرد ولی من اینجا اصلا راحت نیستم!!میام پیشت برگشتم....

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت20:9توسط آیلین | |

یک رو ز آموزگار از دانش اموزان که در کلاس بودند پرسید:آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند.برخی (گل دادن وهدیه و حرفهای دلنشین) را راه بیان عشق عنوان کردند شماری هم گفتند( باهم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی )راه بیان عشق میدانند.درآن بین پسری برخاست وپیش از اینکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد :یک روز یک زن وشوهر جوانی که هردو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفته بودند آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن وشوهر ایستاده وبه آنان خیره شده بود شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود رنگ زن وشوهر پریده بود ودر مقابل ببر جرات حرکت کوچکی نداشتند ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد همین لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد وهمسرش را تنها گذاشت بلافاصله ببر به سمت مرد دوید وچند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش رسیدببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا رسید که دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن دو.اما راوی پرسید:آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر عمرش چه فریاد میزد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته بود که اورا تنها گذاشته بود.

راوی جواب داد:نه آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم تو بهترین مونس من بودی از پسرمان خوب مراقبت کن وبه او بگو پدرت همیشه عاشقت بود"

قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:همه زیست شناسان میدانند که ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی داشته باشدیا فرار کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد.

این صادقانه ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم بود

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت22:18توسط آیلین | |

دو تا چیز کوچولو بگم و برم:

۱-بچه ها و دوستایی که اولین باره که میاین اینجا....مرسی که کامنت میزارین...فقط اگه میشه تو آخرین پست(یعنی به روزترین پست)نظر بزارین...چون من نظرایی که تو پستای قبلیمه رو نمیخونم....مرسی!

۲-jamal nazari...مرسی از کامنتت....فقط وبتو حذف کردی یا آدرسو اشتباه گذاشتی؟منتظر جوابم...

مرسی!

پ.ن:شایا جون یه بار دیگه وبتو بزار....باز نمیشه....فکر کنم آدرسو اشتباه گذاشتی....دوس دارم زودتر  باهات آشنا بشم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت15:22توسط آیلین | |

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود ...
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است .....

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت16:37توسط آیلین | |

بچه ها خیلی این روزا سرم شلوغه!درگیر نیم ترمامم....یکی دو هفته  دیگه هم که امتحانای ترممون شروع میشه!ببخشید....خیلی کم میتونم بیام....ناراحت نشین اگه بهتون سر نمیزنم...میدونین که...امسال سال سرنوشت سازیه واسه من!

پ.ن:فکر کنم آبله مرغون گرفتم!تا فردا قطعی میشه...چون الان فقط چند تا جوش روی گردن و دستام زده....هنوز مطمئن نیستم....خدا رحم کنه!آخه وسط امتحاناچه وقت آبله مرغون گرفتن بود؟! 

پ.ن:خدا بگم چی کارت کنه گلناز ِ ویروس پخش کن!میمردی اگه اونروز نمیومدی مدرسه؟!حالا واسه من درسخون شده!تو که ۱۰ روز مدرسه نیومدی...میمردی یه روز قبلشم نمیومدی که من بدبخت ازت نگیرم؟! ساناز و الی هم فکر کنم ازت گرفتن!آخه من به تو چی بگم؟!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت15:44توسط آیلین | |

بچه ها این متن رو خودم نوشتم!سر کلاس عربی بودیم، داشت بارون میومد...منم که طبق معمول اصلا حوصله ی عربی رو نداشتم،شروع کردم اینو  نوشتن.... براش زحمت کشیدم....پس نظرتون برام مهمه!بخونینش...اگه لازم بود بگین براتون ترجمه شو بزارم...


It’s raining….come on…come here….under my umbrella…come along with me..

It’s raining…my eyes are raining too…I miss you..... Come on…come here….under my umbrella …come along with me….

It’s raining….listen to its beautiful song…and remember me…. come on…come here….under my umbrella…come along with me...

Its raining...you’re walking on your own….and I’m walking on my own….I’m alone… come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…you are breaking my heart…but I’m smiling…because it’s breaking by your hands…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining….my heart is breaking….you are breaking it….thanks….keep on….you may do it…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining….I fell in love with you…and this is my fault…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…I’m waiting for you here…under my umbrella…..but you won’t come…I know it…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…my hands need yours…don’t leave me please….don’t leave my hands…come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Is raining….why don’t you come and help my tired heart? It needs you honey…it needs you…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…..you know? your voice is the best cure for my injured heart… come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…I want to see your magical eyes….but rain doesn’t let me…. come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…you are walking next to me….you’re talking to me….but, its just a dream…a sweet  dream….Is this the only way to see you? If the only way to be together is in my dream, I will sleep for ever… come on…come here….under my umbrella…come along with me….

Its raining…where is my umbrella? I lost it…

Its raining…..I’m getting wet….. Where is my umbrella? I Lost it...

Its raining…I’m getting cold and colder… where is my umbrella? I lost it…

Its raining….I’m going to lie down on the side walk…where is my umbrella? I lost it…

It’s raining….I’m sleeping on the side walk and I can’t open my eyes…. where is my umbrella? I lost it…

It’s raining….I’m opening my eyes…you are sitting next to me….oh….are you crying? ...why are you crying baby? I’m here…I’m next to you….you may not cry……….you mustn’t cry while I’m still here…Look…that is my dead body….but I’m still here…next to you and with you….for ever….I promise you!

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت20:25توسط آیلین | |

عاشق این آهنگم (ریسک از زانیار)!!!نظرتونو راجع بهش بهم بگین....راستی براتون پخش میشه؟!

پ.ن:این آهنگو که گوش میدم میرم تو یه دنیای دیگه.....نمیدونم چرا....ولی خیلی دوسش دارم!

پ.ن:اگه خوشتون اومد بگین واسه دانلود بزارم....

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت21:18توسط آیلین |

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود: پدر! با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون ح.امله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه . Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماری.ج.وانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوک.ائینها و اک.ست.ازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. با عشق، پسرت، John . . . . . پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن...!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت15:16توسط آیلین | |

If The Only Way To Be Together Is In My Dream,I Will Sleep For Ever

 

کاش  همه ی روزای خدا مثه امروز بارونی بود....

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت17:51توسط آیلین |

گاه بی هوا هوس باران می کنم

و گاه بی هوا چون باران می بارم

فرقی هم ندارد

چه آسمان بارانی باشد / چه چشمان من!

این روزهای پاییز

...

 

پ.ن:

من یه آهنگی رو میخوام به صورت کد در بیارم و بزارم توی وبلاگ...کسی می تونه بهم بگه چه جوری این کارو بکنم؟

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت21:33توسط آیلین |

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت21:38توسط آیلین | |

 

بچه ها این آهنگ رو گروه زد ب ازی با گروه وسترن خونده....طرفدارای زد بازی حتما دانلود کنن....خیلی

قشنگه......مفهومشم خیلی قشنگه....کلا به نظر من حتما دانلود کنین!

آهنگ بارون میاد-زد ب ازی و وسترن

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت12:51توسط آیلین |

بی اجازت،دفتر ۳۶۵ برگ جدیدت رو برای خدا فرستادم تا بهترین تقدیر رو برات بنویسه.....

با بهترین آرزوها،آغاز بهار مبارک!

 

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت22:13توسط آیلین |

چهارشنبه سوری مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

به من که خیلی خوش گذشت به شما چی!؟واقا عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود!!با بچه ها

کوچه رو گذاشتیم رو سرمون!آخرشم که دیگه پ.ا.رت.ی شده بود.....همه ریختن وسط و فقط می

رق.ص.یدن...دیگه  خبری از کپسول و سیگارت وآبشار و این حرفا نبود!البته مثه همیشه یه عده آدم بی

جنبه هم بودن که...........

کلی هم دوستای خوب پیدا کردم مثه:غزل،مهسا،شقایق و ...

برای بهترین چهارشنبه سوری  بود که تا حالا داشتم..........واقعا بی نظیر بود.....

پ.ن:اینا تا صبح  برنامه دارن....منم می خوام برم،ولی دارم از خستگی میمیرم!!

پ.ن:جای همه تون خالی!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت22:50توسط آیلین | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت15:19توسط آیلین | |

<-ConvErse-All StAr> 

 

 

پ.ن:بچه ها هر کی تو تهران جایی رو میشناسه که All StAr می فروشن،معرفی کنه!من که هر چی میگردم،طرحدار پیدا نمی کنم!همشون یا قرمرن یا سبز یا زرد یا مشکی!من طرحدار می خوام!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت15:1توسط آیلین |

عاشق این هوام!!!

ابریِ ابری!!

بوی خاک....

صدای باد.....

و بعدشم،قشنگترین صدای دنیا،یعنی بارون...

 

 پ.ن:

این آسمون خجالت نمی کشه
با این همه سن و سال
تا دلش می گیره
مثل بچه ها
می شینه و های های گریه می کنه!

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت17:7توسط آیلین |

آدمك آخر دنياست بخند                            
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت18:15توسط آیلین | |

 

دست بزن راه برو تو خیابون همین!!یه نگاه به آسمون و یه نگاه به زمین...ولی فقط یه

چیز....جلو رو نگاه....ته خطم ببین....!!(قبلا که گفته بودم دیوونه ام!)

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت22:0توسط آیلین |

مثه اینکه چند تا نکته رو باید واسه چند نفر روشن کنم:

۱-واقعا هدفتون از اینکه شماره میزارین چیه؟!چی فکر کردین واقعا؟!دفعه  اول و آخری باشه که دارم این حرفو میزنم وگرنه بد میبینین....

۲-فکر نمی کنم به کسی مربوط باشه که من BF دارم یا نه؟درسته؟

۳-در ضمن اینقدر خودتونو نکشین که اهل کجایی...اهل کجایی...تهران زندگی می کنم...راضی شدین یا باید آدرس خونمونم بهتون بدم!!؟

۴-دفعه اول و آخری باشه که مجبور میشم اینجوری و با این لحن حرف بزنم!

همین....

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت21:53توسط آیلین |

بهت نگفته بود,که دنیا پر فریبه

رنگ چشمای آبیت,همیشه بی رقیبه

بهت نگفته بودم,که عشق ما معماست

حل معمای ما,به دست یه آشناست

بهت نگفته بودم,ستاره ها با ماهن

گلهای سرخ باغچه,همیشه بی گناهن

بهت نگفته بودم,کوچه ی دل بن بسته

علامت رو قلبم,یه خطیه شکسته

بهت نگفته بودم,آسمونت ابریه

دیدن ماه و خورشید,یه رویای سختیه...

ax

پ.ن:من برگشتم!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت16:52توسط آیلین | |

واسه یه چند روز شایدم چند هفته نمی تونم بیام.....کامپیوترم خراب شده اساسی!!!رفتم دادم درستش کنن یارو برگشته میگه خانوم چه بلایی سر این بدبخت آوردی که به این روز در اومده!!!؟قیافم به ترتیب این ریختی شد:

بعدشم یک ساعت به یارو التماس کردم که جلوی مامان اینا به روی خودش نیاره

  any way(به هر حال)...این بود خلاصه ی ماجرا......پس چند وقت نیستم....

من فعلا برم که صدای دوستم در اومده.....آخه با لپ تاپ اون اومدم...

تا بعد.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت20:12توسط آیلین | |

امروز رمان <<هم خونه >>از <<مریم ریاحی>> رو تموم کردم.....واقعا قشنگ بود...پیشنهاد می کنم اگه تونستین بخونینش....

پ.ن:ببخشید که دیر به دیر میام....خیلی درگیر درسامم

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت20:37توسط آیلین | |

فرقي نميكنه كه يه گودال كوچيك باشي يا يه درياي بي كران.....زلال كه باشي آبي آسمان در تو پيداست!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت16:31توسط آیلین |

امروز یه جمله ی قشنگ شنیدم که مفهوم خیلی قشنگی داره گفتم شما هم بخونینش:

 

<<فراموش شدگان هیچگاه فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند>>

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت16:5توسط آیلین | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت21:53توسط آیلین | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت21:54توسط آیلین | |

 

به من که رسيدي گوش هايت را بگير تا چيزي نشنوي چرا که صداي سکوت من بلند

است!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت20:38توسط آیلین | |

یه آهنگ فوق العاده میزارم که دانلود کنین.....

 

 

<<دانلود آهنگ تو رو دوست دارم از مازیار فلاحی>>

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت21:19توسط آیلین | |